تبليغاتX
ابر وکوچه...

ابر وکوچه...

مویه های او که شبیه اسمش نبود

 

 

ویروس وبلاگ نویسی

بعد از دوماه بالاخره تونستم بروز کنم که البته اگر دوسال هم بود فرقی نداشت چون معتقدم تا وقتی که حرفی برای گفتن نداری تنها باید گوش کنی .

نمی دونم دقت کردید یا نه که اینروزا نسل دوستانی که کارا رو نقد می کنن رو به انقراضه و همه با جملۀ دلنشین :(کار زیبا بود و یا لذت بردم) سر وته ماجرارو هم میارن که این فلسفۀ وبلاگ نویسی رو زیر سوال میبره...من تنها به انتظار نقد ارزشمند شماست که بروز می کنم پس با نسیه بردن ورشکستم نکنید لطفا.(بزودی اسامی افراد بد حساب پشت ویترین نصب خواهد شد)

پل نیومن رفت...

خبر این بود، به همین سادگی وشاید برای خیلی ها اصلا اهمیّتی نداشت، امّا برای طرفدارانی که شاید اورا آخرین بازماندۀ نسل غول های اکتورز استودیو می دونستن متن خیلی تکان دهنده بود.

کابوی چشم آبی بوچ کسیدی وساندنس کید ،ادی خوش دست بیلیارد باز ویک دوجین نقش های ماندگار تارخ سینما چند روز پیش در آرامگاه ابدی اش آرام گرفت. احنمالا نگاه جذّاب و نیشخند های شیطنت آمیزش در گربه ای روی شیروانی داغ تا ابد از خاطر هیچ علاقمندی به سینما محو نشه.

روحش شاد.

 

و این هم کار جدیدی که طعم روزهای  سادگی رو می داد..وقتی که قلم رفت و من ایستادم.

 

حسّ خوب آب تنی

درون حوض ، لخت ،ظهر هفت سالگی

عطر گیسوی خیس بید

ومن که تکثیر می شدم درون آب.....جا نمیشدی ؟؟؟

همیشه عجیب بود که کدام زلال ترید..آب یا تو !!!

ده سال گریخـــــت

{}{}{}

میدان ولی عصرِ/جمعه

توی پارک/ می کنی روی یک نیمکت

عشق را کنار حوض جا گذاشته ایم

و حوض را کوبیده ا ند

خانه را

و من تو را...

و تو مرا...

مانده ام کدام زلال ترید

تو یا دست های سیاه رفتگر ؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت11:59توسط علی رستگارنیا | |

شاید هیچوقت سیاسی نبودم ،امّا هرگز نخواستم بی وتن باشم.تمام زندگیم با عطر کتاب،شب زنده داری با رضا(برادرم) و دیدن فیلم و بحث راجع بهش یا شعر گذشت ،اما این روزا احساس می کنم یه چیزی کمه.                                                                        

همیشه گفتیم نسل سوخته...نسل...اما چه نسل سوخته ای بودیم که دودمون تو چشم هیچ بی غیرتی نرفت.                                                                                                      

خاکستر نسل من.... ققنوس نداشت.                                                                                

اینا حرفای امروز نیست..زخم کهنه ای بود که سر باز کرد.

  

عصای پدربزرگ شکست

از اصل هم افتادیـــــــــــــم

واحساس خاکروبه ها را گربه از هم پاشید

نماد فرو ریخت و برای مردن...دیگرکمی دیر بود

...:پدر بزرگ، مرد که گریه نمی کند.  

...:مرد گریه که نه.....

                        ضجّه می زند اینروزها /که قدّم به قدم نمی رسد

                                                 بدون عصا از خویش هم نمی توان گذشت

فیلممان کرده اند بـــــی ناموس ها

                   صدا ، دوربین ، بی حرکت

                      روزی که زندگی به یک قاب عکس قدیمی نمی ارزد....

                                   روی صورت مرده تف کردن ثواب دارد

پدراینروزها، جلوی آینه گریه می شود

عصای پدربزرگ...

                          شکست.

                                                          {}  {}  {}  {} 

 

 انتر ناسیو نالیسم ایرانی(به قلم  سیّد ابراهیم نبوی)

 در پی اعلام این نکته که تا کنون شصت وپنج هزار شرکت تجاری ایرانی در دبی ثبت شده اند، یکی از ایرانیان گفت: ما ایرانی ها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم . محل شرکت تجاری و مرکز خریدمان در دبی است . استعدادمان در دبی کشف شده اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود . برای تحصیل به فرانسه یا لندن می رویم ، اما چون از کار در اروپا خوشمان نمی آید در ایالات متحده آمریکا کار می کنیم .و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم.

برنا مه های تلویزیونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دریافت می شود. فیلم هایمان را در بیابانهای ایران می سازیم اما در ونیز و پاریس و برلین آنها را نمایش می دهیم و از آنجا جایزه فیلمسازی  می گیریم.

در کُلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستیم  ،مهم ترین مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شود .  از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم اما صلاحیت مان در تهران رد می شود ، بنابراین دربرلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم . در هلند عضو پارلمان و در اسرا ییل رییس جمهور می شویم . در تهران با حکومت مخالفت می کنیم , در عراق با حکومت می جنگیم , اما در لبنان از حکومت دفاع می کنیم .

در تهران کنسرت موسیقی راک برگزار می کنیم  اما در فرانکفورت کنسرت موسیقی  سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود ,در آنکارا در کنسرت موسیقی پاپ ایرانی شرکت می کنیم ,اما در ایتالیا می رقصیم . در کانادا برنده مسابقه  ملکه زیبایی می شویم . حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود ,   اما در سوﺋد از حقوق زنان دفاع می کنیم .

ولیعهدمان در آمریکاست ،ملکه مان در یکی از شهر های فرانسه زندگی می کند ،رییس جمهور سابق مان در پاریس زندگی می کند ، رییس قوه قضاییه  مان متولّد عراق است ،در عوض نخست وزیر عراق سال ها در ایران  زندگی می کرد و رییس جمهور اسراییل متولد ایران است . در ایران زندگی می کنیم  ، در ترکیه تفریح می کنیم ،در آمریکا پولدار می شویم و برای مرگ به ایران باز می گردیم.

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت5:36توسط علی رستگارنیا | |

 

خیلی وقت بود بروز نکرده بودم که شاید بروز نبودم که....

تو این مدت ۱۸ واحد دیگه پاس کردم و۴ کیلو وزن کم کردم ویه دوست خوب از دست دادم.کاش میشد خدارو بنشونی‌..بهش اثبات کنی که خلقت اشتباه بوده شاید...

بعد خدا با همون قیافة حق به جانب همیشگی میگه:خودت میگی شاید یعنی هنوز یقین نداری

و من امروز به هیچی یقین ندارم...هیچی

 

 

شلیک شد...گلوله ازنگاه خشاب

وفکرهایی که روی دیوار ریخت

از ریخت افتاده ام نه ؟؟؟

نه...ازبیخ افتاده ام

تمام پنجره قرمز...تمام شهر سرخ

وفکر تو که از سوراخ زخم می چکد

مثل اشک هایی که چکید

که در را باز نکن

که من مرده ام

و صورتم از ریخت افتاده بود...

از همان لحظه که کفش هایت بنای رفتن گذاشت !!!

+نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت6:10توسط علی رستگارنیا | |

 

شعر گفتن درد بزرگیه وقتی مثل یه مادر با به دنیا اومدن احساست زجر میکشی...

سنگفرش کوچه خیس استفراغ شد

یک حالت تهوّع

زنی که حامله بود.

[] [] []

...سقط شو لعنتی ،خونابه شو،بمیر

و من...

دست وپا می زنم،جان میکنم درون تو

که  به دنیا بیاورم،نزن مادر

هی عق نزن /خودرا به در ودیوار، شاید

من حل شوم، له شوم توی رحم، بس کن

بس کن...تمام تنت درد گرفت،باشد

خود سقط می شوم،که زور بی خودی نزنی

من سنگفرش کوچه،عق نزن ...قبول !!!

[] [] []

امشب تمام من خون وتو باز هم همان...

مادر...

               زنی که همیشه حامله ماند.

                                     

   

+نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت16:37توسط علی رستگارنیا | |

 

خب این روزا وقت آزاد بیشتری دارم و می تونم زودتر بروز بشم که از آدم تنبلی مث من بعید بود. این روزا بدجوری به چرخۀ تکرار روزای گرم سمنان گره خوردم...خدا به خیر کنه؟!!!                      

یه کار جدید میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد...

 

 سیگار، تنفّس مصنوعی کمی بده !!!

لعــنت که تمام دلم درد می کند

قطره قطره های اشک سُرُم  کم است

که گریه می کند از تب تمام تنم

دستگاه شوک هم برای ما خدا شده

شلیک کن..بزن..دوباره زنده شد!!!

فردا،دوباره درد و شیمی درمانی

تمام کرد...شوک...بزن

دوباره زنده شو

اینجا،اتاق ایزوله جهنّم است

حالم بهم خورد از زندگی،خدا

بی پنجره، پرده ..ملاقات ممنوع

تطهیر شدم از درد..بازهم بگو کم است !!!

روشن کن، دوباره سیگار بجای شمع

بیـــــست وسه تا برای دلِ گرفته ام

شلیک کن..بزن..دوباره زنده شد!!!

این ایدز نیست ، جشن تولّد ....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت16:31توسط علی رستگارنیا | |